از آن لحظه که پیامی رسید که خبر را داد از خودم پرسیده ام آیا من باید چیزی بنویسم. آیا من باید هیچ ننویسم. آیا وقتی می نویسم باید به
نادر و مریم تسلیت بگویم. همین. آیا باید از این حرف های عادی بزنم که می زنند وقتی صاحب نامی می میرد. آیا
معصومه سیحون یک نقاش برجسته بود، این طور که نوشته اند در این دو روز که از مرگش می گذرد. آیا معصومه هنرش این بود که گالری دار بود مثل خیلی های دیگر که گالری دار بودند و هستند. آیا او هنرش این بود که می شناخت کار خوب را و بعد بلد بود آن را بخرد، خوب بفروشد و درصدی بگیرد.
برای همین سه روز است هیچ ننوشته ام درباره کسی که یک دو ماهی هست که با خبر از احوالش، خیالش لحظه ای از سرم بیرون نمی رود.
معصومه سیحون، زنی که هیچ از روزگار کم نگذاشت. اگر شیر بود او بود و اگر شیرانه زیست همو زیست . و باید تسلیت بگویم به همه نقاشان که گذارشان به دباغخانه او افتاده بود و بعد ها فهمیده بودند پوست کندن معصومه چقدر به جا بود. خیلی ها دیر در می یافتند سخت گیری و رک گوئی و بی ریائیش چقدر مهربانانه است، و چقدر مفید. با آن زبان بی پروا.
از کجا حکایت کنم. از رنجی که برده بود برای
مافی، بی آن که خط بشناسد می دانست رضا چقدر بزرگ و غنیمت است. کارگاهی که برایش درست کرد و تا همیشه آن اپارتمان را می گفت مال رضاست، و این دومین غمش بود بعد سهراب. حالا نه
رضا مافی هست، نه سهراب
سپهری، نه
علی حاتمی که چه می کردند وقتی می افتادند با معصومه به متلک پراکنی و مشاعره طنز و لغز. و حالا معصومه هم رفته است و ما مانده ایم آخرین شاهدان یک نسل جان در هنر نهاده.
در کاشان از اول روزی بگویم که با آن ماشین کورسی اش رفتیم به کاشان. از آن خوش روزگاران که شوق در دل ها و امید در جان ها و او چادر به سر می رفت تا به خواتین بیوت مراجع نقاشی بیاموزد و دیدن یادشان بدهد. از روزی که راهبر انقلاب را دیده بود و هی می خواست به تصویرش بکشد که هرگز هم نکشید. از آن وقتی که مرا از چنگال محتسبان به در برد و در زیرزمینم جا داد. از شبی که از بلندای کی کلاب پرید و پایش ورم کرد تا مبادا یکی به دست کارشناسان اعدام بیفتد. باید همکلاسانش، همه حاضران در بی ینال دوم، حسین و مهتاب، بهروز و فریبرز، واحه و هومن و جوان ترها که دیگر من نبوده ام تا ببینم سر در هم آرند و برایش بگریند که زندگی را آدمی وار سپری کرد. و با همان زبان تند و بی پروا که او داشت به هم بگویند همه روزی زرتشان در می رود این که بی تابی ندارد. به مهرداد بگویم که همین سال ها رفت تا تابلویی از او بخرد و دید که حتی بعد از عمل قلب هم چه زبان تند اغواگری دارد.
سهراب تکیده بود و نه بر پا، مانند سایه ای روی دیوار گلی خانه افتاده بود. با خواست های بی نهایت، مغشوش و مشوش. من فقط ناظر و مبهوت نشسته بودم در حیاط و با سهراب قصه می گفتم، و از زیر چشم مبهوت سرعت و توانائی کسی که نرسیده دستکشی به دست کرده بود، و صدایش می آمد که مادرانه غر می زد و در آن شلوغی و به هم ریختگی مراقب بود چیزی مخالف میل سهراب دور ریخته نشود. خوب می دانست چه ربطی است بین شاعر و اشیای گاه بیخودی و چه خوب می دانست کدام خرده پاره است که سهراب را به خاطره هایش بسته. سرانجام کیسه بزرگی فراهم آمد، پر از آثار و باقیات سهراب سپهری در یک هفته. تازه آمد نشست. و نوبت بررسی قرص های سهراب بود که همه را نوشته بود و در شیشه های جدا گذاشته بود و روی هر کدام مشخص کرده بود. سهراب می خندید که می خواهد مرا آدم کند آدم بشو نیستم. و خودش را برای او لوس می کرد. و گاه آزارش هم می داد. مثل وقتی بوم هایش را پاره می کرد
- نمی گی چرا اونو پاره کردم یعنی دریدم یعنی جر دادم
- نه نمی گم مگه شعرهایت را دور نمی ریزی این هم مثل اونا
و در این حال سهراب با چشمان شیطان وار از هم گشوده، خیره شده بود ببیند به پاره های بوم و کاغذهای بزرگ دانمارکی هیچ نگاه می کند، هیچ خبره می شود، هیچ ابراز تاسف می کند. اما نه. دریغ از نگاهی. همه را ریز ریز کرد و در کیسه ای ریخت و گذاشت کنار دیگر دور ریختنی ها. حالا سهراب انگولک می کرد:
- هیچ حیفت نمی آید که این آثار ماندگار هنر جهان را دور بریزی و پاره کنی
- رافائل کاشی به من بگو چرا سه تا از قرص قرمز ها را نخوردی
- خوردم
- نخوردی
- خوردم به جان تو
- قسم می خوری که باور کنم، بگو جان لک لک ها، چرا از من مایه می گذاری
و موقع آمدن التماس. و یک لیست بلندبالا از سفارش ها برای هفته بعد، می گفت همه را می آورم اما قول بده قرص هایت را بخوری. قول بده این آقای دکتر که می آید امپول هایت را بزنی. باز هم لاغر شده ای. تو که نمی خواهی بروی دوباره بیمارستان ...
و در راه هی می زد روی ران هایش و تکرار می کرد می میره... می میره... هیچ مراقب خودش نیست.
در حضور داد می زد و متلک می گفت اما در نهان می گریست.و روزی که وانمود کردم گرفتار شده ام و نیستم هم همین طور بود یک باره شکست و نشست.
سهراب رفت